قطار میرود...
تو میروی
...تمام ایستگاه میرود.....
و من...
....چقدر ساده ام...
که سالهای سال...
در انتظار تو...
...کنار این قطار رفته ایستاده ام...
... و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته...
تکیه داده ام!!!...
...قیصر امین پور...
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 13:32 توسط پریسا
|
چیزی شبیه نگاه...چشمهایم را کاوید
چقدر معصومانه ...آنروز...به استقبال نگاهای ویران کننده ات آمدم...
معصوم بودم مثل دریا...چیزی شبیه قطره های باران...
چیزی شبیه دستهایت...دستم را میگرفت...
چه دستی؟؟؟....چه گرفتنی؟؟؟؟
گویی مشتی گل به دستت داده اند تا بازی کنی و شکل دهی
چیزی شبیه دروغ...در جوهر فریب رنگ میگرفت و...آرام آرام...سرمه ی چشمهایم میشد...
چیزی شبیه ترحم...حالم را بهم میزد...
از ترحمت فرار میکردم...و به خشمت پناه میبردم...
تا در پشت طوفان خشمت...آرامشی شبیه بوسه...چشمم را وادار به بستن میکرد...
و وجودم را وادار به سست شدن....آه...سست شدن...یا چیزی شبیه به زانو درامدن...
چیزی شبیه نفسهای ممتد و خنده های بی معنی...بوسه ها را پایان میداد...
چیزی شبیه دود سیگار دور سرم به رقص درمیامد...
عشق در من...
چیزی شبیه گناه در تو....
+
نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 17:28 توسط پریسا
|

معشوق من با آن تن برهنه ی بیشرم
بر ساقهای تنومندش چو مرگ ایستاد
...
تو به من نگاه میکنی...
دستم را میگیری...
و با آرامشی سرد خداحافظ میگویی...
تا دیداری دوباره...شاید...
من داغ میشوم...سپس آتش میگیرم...
به تو خیره میشوم...خداحافظ میگویم...
همانطور که تو خواستی...
کشان کشان به داخل تنهاییم میخزم...
و کنج دیوارهای تنگش کز میکنم...
و آنقدر انجا میمانم...تا...
شاید دیداری دوباره...شاید...
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 15:48 توسط پریسا
|
تو مهربانی
به مهربانی قاصدکها
که میچرخند و پرپر میشوند
تو را که میبینم آسمان را میبینم
گویی از افقی دور به تن خسته ام میتابی
میتابی و من میسوزم و آب میشوم
به من میتابی و من ذره ذره آز نور پر میشوم
آنقدر روشن میشوم تا دیگر هیچ کس
مرا نبیند...میخواهم غرق شوم
در تو...
در نگاهت...
دو چشمهایت...
وقتی تو نباشی...نگاهت نباشد
بگو دیگر دریا نباشد...
بگو دنیا نباشد...
بگو زمان بایستد...
بگو عقربه ها بشکند...
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 18:19 توسط پریسا
|
دیگه هیچی ندارم واسه گفتن
چون دیگه به زندگی از دریچه ی عشق نگاه نمیکنم
فقط سرگرمی
خداحافظ همه
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 22:46 توسط پریسا
|
نه در رفتن حرکت بود نه در ماندن سکوت
شاخه ها را از ریشه جدایی نبود
و باد سخن چین با برگها رازی چنان مگفت
که بشاید...
دوشیزه ی عشق من مادری بیگانه است...
و ستاره ی پر شتاب بر مداری مایوس جاودانه میگردد
نام خفت دهندگان را نمیخواستم
و نام خفت کشان را
میخواستم نام تو را بدانم
و تنها نامی که میخواستم بدانم
و ندانستم
(سرباز های جمعه)
+
نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 14:11 توسط پریسا
|
در این نزدیکیها
سیمای مرا بی نور کردند
آرزوهاییم یک به یک در گور کردند
به دورم آهنینن پیله تنیدند
مرا از زندگی هم دور کردند
در این نزدیکیها
عاشقان بر دار کردند
زنان آبستن را بی بار کردند
غولان خفته در خواب زمستان را
با شیپور نامردمی بیدار کردند
در این نزدیکیها
جوانان را پیر کردند
بر تن درختان زجر را تصویر کردند
قتلگاه هایی بنا کردند از ظلم
در انجا خونخواران سیر کردند
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 19:28 توسط پریسا
|
چه غم آلوده شبی بود وان مسافر که در آن ظلمت خاموش گذشت
و بر انگیخت سگان را به صدای سم اسبش بر سنگ
تا که یک دم به خیالش گذردکه فرود آید شب را گویی همه رویای تبی بود
چه غم آلوده شبی بود
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 14:59 توسط پریسا
|
ابری ترین آسمان
محروم از رنگین کمان
بیمار و دلشکسته ام
از همه دنیا خسته ام
کارم شده شکستن
کنج قفس نشستن
ریختن بذر حسرت
تو باغپه های نفرت
یه گوشه ای تکیدن
به اوج غم رسیدن
از درد و گریه سیری
چشم انتظار پیری
یه عشق بی سرانجام
زندگی ای بیفرجام
پاییز با برگ رفتن
پا بوس مرگ رفتن
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 22:10 توسط پریسا
|
سلام
درگیر درس و فرجه و امتحانام
اپ بعدی : مرداد
+
نوشته شده در جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 16:22 توسط پریسا
|